..داد زدن کاری رو درست نمیکنه..
میوه های اینجا بیشترش کال هست.و وقتی میوه میخریم سعی میکنیم رسیده هاش رو بگیریم و نارسها رو هم میذاریم در فضای مناسبی تا به رسیدگی برسه.بابایی برای میوه رسیده از (کلمه پخته ) اشتفاده میکنه و موقع خرید کردن و یا میوه خوردن هم خودش و رایان کاشف میوه های پخته هستند!
حالا دیروز توی اشپزخونه مشغول غذا درست کردن بودم.بهش گفتم رایان برام یه پیاز بیار.کمی طول کشید تا پیاز رو بیاره بعد هم که اومده میگه مامان بیا یه پخته اش رو برات پیدا کردم !!!(و بعد پسرم برای اولین بار متوجه شد که نرم بودن گرچه برای میوه یه حسن هست ولی برای پیازیه عیبه !!!)
دیروز برای باباش نوشیدنی اورده و اصرار میکنه که بخور باباش میگه من الان نمیخوام پسرم میخوام اب بخورم .در جوابش میگه من ازت خواهش میکنم که بخوری!...........((معلومه که بابایی هم فقط بخاطر ارتباط زیبای رایان نوشیدنی رو قبول کرد))
من و رایان دچار اختلاف شدیم و من روعصبانی کرد و برخلاف معمول دادم دراومد!!! و بعد که اوضاع روبراه شد برای ترمیم حس پشیمونی و اجرای این تعهد که هر وقت اشتباهی میکنیم باید معذرت خواهی کنیم رفتم پیشش و بهش میگم من کارم خوب نبود داد زدم.ببخشید .برگشته نگاهم میکنه میگه مامان باید بدونی داد زدن و عصبانیت کاری رو درست نمی کنه باید اروم با هم حرف بزنیم!!!!!!!!!
...روز معلم و روز مادر...
اولین سه شنبه اولین هفته ای که همه روزهاش ماه می باشه میشه روز جهانی معلم.اما ظاهرا این تاریخ گذاری مرسوم نیست !و پنجم اکتبر هست روز معلم ولی ما همین روز رو بهانه کردیم تا رایان بتونه به معلمش هدیه ای رو که دوست داشت بده(خیلی وقته دنبال یک مناسیت بود برای هدیه دادن!!!!!) حالا اینقدر هم که معلمش با شور و احساس هست!
رایان هم برای معلمش به انتخاب خودش هدیه خرید.بقول خودش جولری(یک ست گوشواره و گردنبند!!)و یک کارت زرد رنگ زیبا هم درست کرد توی کارت یک گل کاغذی قرمز چسبوند و یه ساقه سبز براش نقاشی کرد و یه برگ سبز کاغذی هم براش گذاشت .با اصرار هم وسط کارت بالا سر اون گل یه خورشید نارنجی کاغذی چسبوند و البته شعاعهای نورش رو هم کشید!!!!!و با خط خودش هم برای معلمش نوشت که اگر من معلمش بودم (((بی فکر اینکه رایان رو دوست دارم .حتما بابت این کارت ذوق زده میشدم .تصور اینکه این کار رو یه پسری مثل رایان که اصلا حوصله اینجور کارها رو نداره انجام داده خیلیییییییییییییییی بینظیره و یه جور بازدهی بالای کار معلم رونشون میده))).........حیف یادم رفت از کارتش عکس بگیرم .....امروز بردش بهش بده.البته معلمش امیدوارم توی ذوقش نزنه حالا ذوق کردنش بماند .به هر دلیلی مثل یه رباط فقط کار میکنه ! اما خوب برای رایان اولین معلمش هست
ظاهرا توی مدرسه همه بچه ها دارن برای روز مادر که دوشنبه اینده هست یه کارت درست میکنن ...جمعه که از مدرسه اومده میگه مامان ما برای روز مادر برای مامانامون هیچی درست نکردیم!!!....بعد از مدتی میگه "میس یوئن" پرامیس کرده از گلمون نگهداری کنه.((....حالا این وسط من هم فقط دارم بهش نگاه میکنم و سعی میکنم نخندم!!.....))اما نه فکر کنی گل واقعیه نه !گل کاغذیه!!!!........بعد یه هو دوباره یادش اومد داره اطلاعات میده میگه اصلا گوش نکن !!ما هیچی درست نکردیم!!!!!!!
پی نوشت:اون روز چهارشنبه برای ناهار اوردمش خونه.ظاهرا معلم ازش تشکر کرده برای هدیه ولی بهش گفته نمیدونستم روز معلم هست!!!!! البته راست میگه ولی خوب با روز معلم ایرانمون خیلی هماهنگ بود اما فقط برای دل رایان من این تاریخ رو کشفکرده بودم(از توی یکی از کتابهای داستانشون!!) ...........کارت من رو هم اورده بود......فوق العاده است.یک گل صورتی کاغذی روی یک ساقه سبز که توی یک لیوان کاغذی تزئین شده گذاشته بود و وسط اون گل عکس کوچولوی گردی از صورت خوشکلش چسبونده بود....با یک کارت با خطای درهم یک ام نوشته بود بجای مامان و اسمش رو هم نوشته بود(باز پیشم که هست بهتر مینویسه!!)لذت اون گل بسیار چسبید خیلیییییییییییییی.براش میخونم گل گلدونمی عزیز جونمی... و اون هم کیف میکنه
..خیر و شکر..
امروز نفرستادیمش مدرسه! برف شدیدی میومد.در عین حال برای انجام کاری سه نفری باید جایی میرفتیم.خدا رو شکر کار ختم به خیر و نتیجه مثبت شد.
بهش خوش گذشت امروز و البته برام جالب بود از سر صبح دوست داشت بره مدرسه!....... اخه روزهای مدرسه همون اول صبح حداقل یکبار اعلام میکنه من دلم میخواست خونه میموندم ولی چاره ای ندارم باید برم و بعد چتد قطره اشک چاشنیش میشه و اگر خوش شانس باشم با گفتن( اره می فهمم چی میگی) همه چیز شروع میکنه به خوب شدن و لی گاهی این غائله به این سادگی تموم نمیشه و غر و غصه اش ادامه پیدا میکنه و من هم هی حرف میزنم تا جایی که بشه از حرفای من کتاب توشت !................ اما امروز بیدار شد پرسید :من میرم مدرسه امروز؟ .........گفتم: باید میرفتی اما زنگ میزنم مدرسه تون و میگم رایان نمیاد ...........پرسید:من حالم بده؟!! ..........گفتم:نه حالت خوبه ولی من یک کار اداری دارم که میخوام تو و بابا من رو ببرید تا نخوام با مترو برم!.........گفت: ولی من دوست داشتم برم مدرسه ...........گفتم :اخه تو برف سنگین سختمه که خودم برم(...البته دلیل علکی بود!!) ...و بعد اضافه کردم ولی خوب باشه !پاشو تا امده شیم بریم مدرسه .................گفت : نه نمیخواد !!!میرسونیمت !!اما داخل نمیایم. من و بابا هم کار داریم
..سی دی ..
مهمونی نرفتیم .سرماخوردگی و عطسه شب قبل و کنسل کردن قرارمون و گذروندن کل اخر هفته توی خونه و ایضا نرفتن به مدرسه در وسط هفته و خریدن سی دی در طول هفته و تماشای تی وی بطور طولانی ثمره هفته گذشته بود!
..شکر..
کاش کمی منظمتر می تونستم به این وبلاگ بیام و بنویسم.عجیبه حس نوشتنم در مورد روزمزه ها خیلی کم شده با اینکه همشون برای موندگاری میتونن بامزه و باارزش باشن اما نمیتونه این عاملی بشه تا از کارهای دیگه صرف نظر کنم و بیام و بنویسم.با خودم میگم.مهم برایند این همه خاطره است که باید از رایان یه مرد قابل اعتماد و یه انسان متعالی بسازه و مهم نیست اتفاقات امروزش که بعنوان خاطره میخوام ثبت بشن چقدر در لحظه بروزشون بی نظیر به نظر برسن!!!!! اما خودم میدونم اینها دلیل قابل قبولی نیست برای ننوشتن
رایان با نوشتن و ننوشتن من داره بزرگ میشه .شخصیت عجیبی داره! شخصیتی فلسفه باف! برای همه چیز توضیح و تفسیر داره و اگر بخواد منطقی برخورد کنه گاهی ایده هاش قابل ستایش هستند.ولی امان از دنده چپش .وقتی به روی دنده چپ سوئیچ میکنه میتونه با لجاجت و یکدندگی پوست طرف رو بکنه .ولی در مجموع طبع بسیار مهربون و بسیار مودبی داره.تایع قانون و منظم.و جالبیش اینه که بابتش نیاز به یادداوری نداره .
نقاشیش و نوشتنش بهتر شده.بالاخره دست به مداد شدن و کارهای نشستنی با وسائل نوشتاری و با قیچی براش کمی جذاب شدند!!و گاهی برای مدت کوتاهی میتونه با لذت باهاشون مشغول بشه.
روزهایی که میره مدرسه مثل کسی که برای یه کوه کار بهش یه وقت ازاد دادند با هروله رفتن کلش رو میگذرونم.دفعه قبل به خودم قول دادم که روز بعدی که رایان میره مدرسه به فقط یک کار رسیدگی کنم و از دید خودم هیچکاری نکنم.روزهای مدرسه رفتن رایان خسته تر هستم از روزهایی که رایان خونه هست!!!!!!!
همه اینها رو که دارم میگم قند تو دلم اب مبشه.خدا رو شکر.شاکر عبور از روزهای گذشته هستم.عاقبت به خیر شدیم.الهی سلامتی و برکت عشق در همه خونه ها مستدام باشه.
فردا تولد یکی از دخترای کلاس رایان هست.من و رایان هم میریم.امیدوارم تولد خوبی باشه و این اولین مهمونی دوستانه به همشون خوش بگذره.
..پشیمون شدن.
----بهش میگم رایان داری چیکار میکنی...میگه هیچی مامان میخواستم کار اشتباهی کنم پشیمون شدم!!
---دیروز با شادی ازم جدا شد و رفت توی کلاس یعنی میشه از این به بعد اینطور باشه((البته شاید علتش این بود که بعد از یه هفته میرفت مدرسهاما امیدوارم اغازی باشه برای ختم دل غصه داریش موقع رفتن مدرسه!!!))
..پیام نوامبر..
برای یک کار اداری راه زیادی رو باید میرفتیم! بارون شدیدی میومد.میشد روزش رو عوض کنم ولی ازجایی که با رایان از قبل برنامه ریخته بودیم ناهار هم بریم بیرون بخوریم نمیشد به هیچوجه توی برنامه تغییری انجام داد.حتی سر این موضوع با هم دعوامون شد!!! و بالاخره با هم رفتیم بیرون....کارهامون رو به سلامت انجام دادیم.ناهارمون رو خوردیم و در راه برگشتن توی مترو بودیم که
نوازنده ای چنگ میزد و بغل دستش هم یکی ویولن مینواخت و اهنگی بسیار زیبا هدیه میکردن به همه و بعضی از مسافران مترو با هدیه ای ناچیز ازشون تشکر میکردن...به رایان گفتم میخوای بهشون پول بدی....کلا رایان کمتر ارتباط مستقیم با اونهایی که نمیشناسه برقرار میکنه...ولی در این مورد با استقبال پول رو گرفت رفت گذاشت توی جعبه ویولن نوازنده و کلاهش توی دستش بود .اون رو داد به من تا دستاش ازاد باشه...براشون دست زد و بهشون گفت براوو. براوو !! .........اقای نوازنده چنگ هم همونطور که مینواخت با لبخندی کلاهش رو از سرش برداشت و حالتی شبیه تعظیم و تشکر به رایان نشون داد.....گریه ام گرفته بود.این همه لطافت وجودی و این همه ذوق برای ابراز حسش نسبت به موسیقی بهم مسئولیتی سنگین رو دوباره گوشزد میکرد ......مراقب باش هر گونه خطای رفتاری تو در برابر او بیش از تصورت میتونه وجودش رو بخراشونه...مراقب این گل زیبا باش
..استار دی..
امروز توی مدرسه استار هست! دانش اموزی که استار میشه باید از خانواده اش برای بقیه حرف بزنه....عکسایی براش تهیه کردم تا بتونه از روی عکسا توضیح بده....انی شش ماهه رو میگه این سیس(سیستر ) منه.....سیسی که حتی دختر خاله اصلیش هم نیست!! اما مگر مهمه؟ مهم ارتباطیه که این اقا با اون کوچولو برقرار کرده...معلومه که لازم بود که بتونه در این مورد توضیح بده....الان مدرسه است و حتما الان داره توضیح میده !!!....ازمدرسه که میاد هم با کلی بازی و با فاصله های لازم ممکنه بتونم ازش بپرسم که چطور بوده؟....
دیروز من و بابایی نشسته بودیم دور میز داشتیم حرف میزدیم .رایان میخواست کاری رو انجام بده که از نظر من و بابایی نباید انجام مشید .کمی اصرار کرد ولی جواب مثبت نگرفت...بهش حسابی برخورده بود که چرا برای اجرای کارش تاییدش نمیکنیم.....با غیض رفت بگ پکش رو برداشت و گذاشت پشتش دم پاییهای قرمزش رو هم پوشید و با صدای محکم گفت :من میرم یه جای دیگه زندگی کنم دیگه شما رو نمیخوام !!!!!!....حالا خنده دارتر که میخواد بره سمت بالکنی و مستاصله که نمیشه با دم پاییاش بره روی فرش.خم شد گرفتشون تو دستش و رفت سمت بالکنی که در و باز کنه و بره(((جالبی اش اینه که از در خونه که نزدیکش بود نمیخواست بیرون بره ))...........................هر کاری کردم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم....میدونم خندیدن درست نبود اما اون قیافه و اون ژستی که من نمیدونم از کجا و از کی الگو برداری کرده بود خیلییییییییییییییییی بامزه اش کرده بود//////////////////////البته بعد رفتیم توی اتاقش کمی با هم گپ زدیم و مسئله حل شد
موضوع دلتنگیاش و عدم تمایلش به رفتن به مدرسه تا حدی کمتر شده....هر روزی که میره مدرسه توی خونه یه سورپرایز براش اماده میکنم .همین باعث شده که با فکر هیجان بعد از مدرسه اش کلی ارامتر و شادتر با موضوع مدرسه برخورد کنه!!! گمونم یکی از مهمترین عاملهای زمینی که تونسته کمکش کنه تا رفتن مدرسه براش جالب بشه همین کار بوده!
