..ازت ممنونم بی نهایت..
- کتاباش رو دستش میگیره میگه من درس خودم رو میخونم تو هم درس خودت رو بخون!اما نمیدونه از لحظه ای که کتاب دستش میگیره تا وقتی میگه تموم شد یکریز داره باهام حرف میزنه و سوال میپرسه!
- هر عطسه ای رو بشنوه بلند میگه عافیت باشه!تازه دیروز دستمال هم داده به طرف میگه بیا !
- میگه من غذام رو خوردم.تا میام در جوابش چیزی بگم زودتر از من میگه نوش جونت!
- شدیدا عاشق گردو و بادوم و پسته و فندقه!اونقدر هم خوشمزه میخوره که از دیدنش هوست میشه.بخاطر گرمیش مجبورم بگم تموم شد فقط همین چند دونه مونده یادمون باشه دوباره بخریم!
- با جملات (بیا با هم دوست بمونیم) و یا (مهربون بمونیم ) و یا(ناراحت نباش) چنان الگو شکنی میکنه که جایی برای شکایت کردن از دست خودش باقی نمیذاره.همیشه هم در جواب میشنوه ما همیشه با هم دوستیم .اما تو اینکارت غلطه .اما امان از دوره دوسالگی.
- بسیار ریتمیک اهنگها رو تغییر میده.ضرب گرفتنش برای سنش معرکه است.(اون هم بدون هیچ اموزشی).الفبای انگلیسی رو با شعر المو(شخصیت عروسکی برنامه تلویزیون)رو کامل حفظه و تازه هی میگه مامان او خانمه که با المو میخونه دستاش رو چیکار میکنه!
- (مثلا چی) و (مثل چی میمونه) ساختار بسیاری از سوالاتشه.حالا چه وسط کتابخونی باشی یا در حال تعریف از چیزی.جدی جدی گاهی کم میارم!
- امشب شب یلداست که مصادف بایک تولد و یک سالگرده!یک دی ماه تولد برادر بسیار عزیزیمه .امروز رایان تلفنی تولد داییش رو با خووندن شعر تولدت مبارک تبریک گفت تازه اخرشم براش هپی برث دی رو خووند!
با این نیومدنهام و بینظمیهام خیلی از خاطرات شیرینش رو ثبت نکردم.اما دلم میخواست در استانه اغاز ششمین سال زندگی مشترکمون بنویسم که خیلی خوشنودم و سپاسگزار برای خیلی از نعمتهایی که شاید بی نوشتن هم بشه فهمیدشون.رایان ما داره بزرگ میشه و ما سربلند شدیم در برنامه سنگینی که داشتیم .ای بینهایت زیباییها ازت ممنونم بینهایت .
..
- خیلی وقته که باهام قرار گذاشته وقتی بزرگ شد بریم یه ماشین باب دبیلدر(شخصیت کارتونی مورد علاقه اش که کارای ساختمون سازی انجام میده و تمام ماشینای بزرگ رو متعلق به او میدونه) بخریم و باهاش بریم دانشگاه و بعد بریم یه کیک سبز بخریم!.....حالا جدیدا میگه من غذا درست میکنم پلو کتلت همه چیز بعد مامان بیاد میگه ووووووووو چی پخته.بهش میگم خوب میچینیمشون روی میز بعد ازشون عکس میگیریم میگه نه فقط مامان ببینه.
- خیلی وقته باهاش حسابی درگیر بودیم سر برگشتن به خونه .خصوص اگر سه نفری میرفتیم بیرون.طوریکه یه مدت طولانی من با پدر و پسر همسفر نمیشدم .از تصور بلبشویی که دم در ایجاد میکرد از بیرون رفتن منصرف میشدم.جدیدا کمی بهتر شده اون هم با یه ترفند.و اون این که من بلد نیستم برم تو پارکینک و از وسطهای راه شروع میکنه به تکرار این سوال:مامان بلد نیستی بری تو پارکینگ ؟من هم در جواب میگم :نه مامان یادم میدی؟.................. رایان: اره یادت میدم.......و دوباره این مکالمه تکرار میشه تا جلوی در پارکینگ......رایان:نداه (نگاه)کن نداه کن ببین این دکمه رو میزنی.....باباهم این میون داره اجرای فرمان میکنه ....و بعد در باز میشه بعد ویژژژژژ میریم تو پارکینگ
- خیلی درگیریهای عجیب غریب داریم با این فسقلی.گاهی مخم داغ میکنه از بس دنبال راه حل میگردم .بچه بزرگکردن شاید سخت باشه.اما ادم تربیت کردن خیلیییییییییییییییییییییییییی سخته
..دوست بمونیم..
یکسره سوال میکنه و حرف میزنه.سعی میکنم همه سوالاتش رو درست جواب بدم ولی بارها بهش اعتراف کردم که من نمیدونم باید برم بخوونم و بیام بهت بگم.در جوابم میگه من میدونم!و سعی میکنه یه جواب من دراوردی بهم بده!
همچنان با یکدندگیهاش درگیرم اما خیلی بهتر از قبله.راستش چند وقت پیش وحشتناک بود الان عادی شده! گمونم الان شبیه بقیه بچه ها شده باشه!خیلی از ویژگیهای شخصیتیش رو دوست دارم اما متوجه یه رگه بدخلقی توش هستم که اصلا دوستش ندارم .میدونم یکی از وظایف مادری اینه که کودکش رو هدایت کنه به داشتن اخلاقیات بهتر.خیلی دوست دارم بتونم این وظیفه رو در قبالش انجام بدم.دوست دارم بتونم کمکش کنم مرد خوش خلقی بشه که بقیه در کنارش در امون باشن.نمیدونم دانایی انجام اینکار رو پیدا میکنم یا نه.اما تمام حس مادرانه م در جستجوی یافتن راه حلی برای این موضوعه.
خیلی از نگفتنهام رو باید بیام بنویسم.از شعر خووندنهای ریتمیکش با هر کلمه ای.از خووندن شعرهای کلیشه ای و من دراوردیش در موقعیتهای مختلف(موقع غیر عادی بودن شرایط با یه ریتم خاصی میخونه تولد تولد..).از ابراز هیجان معکوس نسبت به شرایط مختلف(مثلا برنامه ای که دوست داره شروع میشه اما گاهی به سمت تلویزیون میره و میگه خامووش!).از صفاتی که برای هر چیز بکار میبره مثل کیک ناز.از ویار کیکش که مدتیه تمومی نداره .تکرار مکرر این جمله :دوست بمونیم (خصوص وقتی میدونه کار نامناسبی کرده).
*مثلا داره میره با موتورش بیرون. بهم میگه مامان من دارم میرم. یه کار مهم دارم!
*ادم رو دیوانه میکنه.با اهنگ خیلی شیرینی در مواقع ضروری و بجا ازش استفاده میکنه(کسی ندونه میگه حتما مامانش این لفظ رو تحویلش داده اما باور کنید من نگفتم!)
*وقت و بی وقت میاد میبوسمتم(چقدر هم دلنشینه)اما به شماره همون ها هم گاهی ازم میخواد برم خوونمون!
حتی برای فهرست کردنشون کلی وقت نیاز دارم.یکریز داره ازم سوال میپرسه و میبینه مشغولم.پس هی تکرار میکنه مامان دوست بمونیم!!!!!!برم تا دوستیم زیر سوال نرفته!
..نتیجه یه بازی خیالی!..
دارم قاشق قاشق بهش غذا میدم.میگه مامان من برم یه دور بزنم و بیام.میگم باشه عزیزم برو.میگه با موتورم میرم.بهش میگم از سر راهت برام سبزی بخر.میره یه دوری میزنه و برمیگرده صدام میکنه مامان من هم با حس بچه گانه ای بهش میگم مرسی برام سبزی خریدی و مثلا از دستش میگیرم!.از عکس العمل من چنان گریه ای سر داد که بغضم گرفت!توی دنیای خیالش شرمنده شده بود که دست خالی رسیده بهم و هی پشت هم میگفت من سبزی نخریدم.حالا هی من میبوسمش و میگم قربونت برم عزیزم .این فقط یه بازیه خیالی .این خریدن علکیه!من سبزی نمیخوام ما مثلا داریم با هم بازی میکینم.اما فایده ای نداشت.بعد اروم شد و بهم میگه بابا غذام رو بده!............
گاهی خیلی سخته بفهمیش.
..وقتی بزرگ شدم ..
برای اینکه خودش رو از مواردی که دوست نداره رها کنه.از این جمله استفاده میکنه:من هنوز کوچیکم بزرگ شدم اونوقت (این لباس رو میپوشم ) یا ( این رو میخورم)...
_اایون لاک نمیزنن خانموووما لاک میزنن!!
_کی اقاست؟
_بابا رایان دایی بابا بزرگ و...
_اایون(اقایون)دامن نمیپوشن خانووما میپوشن!!
_کی خانمه؟
_مامان مامان بزرگ خاله عمه و...
فسقلی خیلی وقته کارشناسانه اینجور مسائل رو تجزیه تحلیل میکنه !
..پیشرفت گفتاری..
-
قراره دایی بعد از اینکه غذاش تموم شد باهاش بازی کنه. رایان مثلا مشغوله ماشیناشه و داره بازی میکنه وظاهرا اصلا حواسشم به ما نیست.....دایی غذاش تموم میشه . بشقاب و چنگالاش رو داره توی هم میذاره تا میز غذا جمع بشه......رایان که تمام این مدت پشتش به ما بوده داد میزنه: تموم شد!
- تلویزیون تماشا میکنه و شامش رو میخوره.داره برنامه ای رو نگاه میکنه .از باباش میپرسه بعد از این چی میده ؟ بابا میگه فرانکلین ..رایان ادامه میده فرانکلین تموم شد بعد چی میده؟باباش میگه نمیدونم صداش رو هیجانی میکنه میگه لیتل بر میده!!!!................با اینکه فقط به موزیک برنامه ها علاقه داره و فقط نایت گاردن رو کامل نگاه میکنه ترتیب برنامه ها رو خوب بلده..........
- جملاتش رو خیلی کامل ادا میکنه . و هر روز یه جهش زیبا در گفتارش داره.قید زمانها رو توی کلماتش استفاده میکنه.خیلی وقته که بعد ازظهر و صبح و شب رو بجا و بموقع بکار میبره .مثلا میگه بستنی رو بعد از ظهر میخوریم.صبح صوبونه پنیر با شیر میخوریم و...اما استفاده از کلمات امروز و فردا جدیده که میشه گفت تقریبا بجا بکار میبره.مثلا از بیرون اومده ماشینش رو نشونم میده میگه مامان اینو امروز خریدم.
..رایان دو سال و نیمه ما..
رایان دیگه یه سخنور حرفه ایه و دیگه نوشتن مرتب حرفاش کار اسونی نیست !حسابی زبون میریزه و ارتباط کلامیش به اندازه یه اقا شده !!!باور نمیکنید؟!!!!....مهمونها رو با تشریفات زبانی خیر مقدم میگه.پذیرایی میکنه(البته تقریبا بیش از ١٠ ماهه که اینکار رو به زیبایی انجام میده).موقع خداحافظی جملات زیبایی همراهشون میکنه و خلاصه اگه یه روز رایان تنهایی پذیرایی کنه مطمئنم که اداب بخوبی اجرا شده!
موقع ورود مهمونها:خوش اومدی!بفرما!بخور!و وقتی تمام شد مرتب میگه بازم بخور!
موقع خداحافظی: بازم بیا !شب بخیر(اگه شب باشه) !سلام برسون!
مکالمات تلفنی: سلام من خوبم تو خوبی؟دوستت دارم می بوسمت.سلام برسون.
وقتی میخواد شعر بخوونه دیگه حق نداریم یه کلمه اش رو هم ماکمکش کنیم و قبل از خووندنش اول عنوان شعرش رو اعلام میکنه و کاملا اهنگین میسرایدش!شعر رو کامل و بی هیچ دغدغه ای ارووم ارووم میخونه.حالا اینکه توی تلفن راه دور داره میخونه یا طرف مقابل حوصله اش کمه مشکل او نیست!!!!!
کلمات مهربون و ناز صفتهای مورد علاقه اش هستند.مثلا میگه بهم یه لقمه بده که ناز باشه.
چند روز پیش هم به باباش میگه بابا بیا بازی.باباش میگه من خستم.بهش میگه ناز میکنی؟!!!!!!
رایان توی فروشگاه نقش لیست خرید رو بخوبی اجرا میکنه و تا ٧ایتم رو بخوبی در خاطرش میسپره
باباش چند روز پیش سرشوخی لیوان چاییش رو زد به لیوان شیر رایان و گفت به سلامتی.حالا هر بار میخواد شیر بخوره میگه سلامتی.
بخوبی میتونه جایگاه اشیائ رو نسبت به هم اعلام کنه.زیر بالا پشت و...و خیلی خوب معنی سفت نرم و خالی و پر و... میشناسه و هر جا کلمه جدیدی بشنوه مرتب تکرارش میکنه .که البته اگر تکرارش رو مناسب ندونیم بدون هیچ عکس العملی سعی میکنیم از موضوع دور بشیم.مثلا دیروز کسی داشت میگفت این قضیه ادم رو دیوونه میکنه و رایان تکرار میکرد دیوونه دیوونه و خوب اگه کمی هیجان رو توی ما احساس میکرد میدونم به این راحتی فراموشش نمی کرد .اما خدا رو شکر تا امروز همچنان در خشم فقط میگه ای بابا برو بابا!
یه خلق بدی پیدا کرده که در حال رفعش هستیم.اونقدر مستاصلمون کرده بود که برای دوستی کامنت گذاشتم و ازش درخواست کمک کردم.اما بدون اینکه ایشون جوابم رو بده انگار شعور سیال به کمکمون فرستاده شد و راهی مناسب با رایان پیدا کردیم.و اما خلق بدش:بی دلیل بهانه جویی و گریه.
بالاخره به این نتیجه رسیدیم که بگیم رایان وقتی الکی گریه میکنه دیگه ما نمی بینیمش. در این موقع طوری عمل میکنیم که انگار رایان ما محو شده! جالبی داستان اینه که قبل از بدرفتاریش گاهی خودش اعلام میکنه رایان گریه تنه(کنه)و پخش میشه روی زمین و اشکای گلوله گلوله میریزه!که جدیدابا عمملکرد جدید ما تکرار این رفتارش و طول مدت گریه هاش و اوجش کم و کمتر شده.
خلاصه تدبیر برای تربیت بهتر داستان بسیار انرژی بریه.امیدوارم همیشه راه حلهای خوب به ذهنمون برسه.
پی نوشت :مامان نورای بسیار عزیزم.از راهنماییهات خیلیییییییییییییییییییییی ممنونم.
..تیکه های رایانی..
با خودش داره شعر میخونه(و البته گاهی هم در حال اجرا برای بقیه)یهویی شعر و متوقف میکنه میگه نه نه این نه(ظاهرا به مضاقش خوش نمیاد )و شعر رو عوض میکنه و یکی دیگه میخونه!!خیلی خوشکل مثل ادم بزرگا تغییر نظر میده.
بطور کلی بچه بسیار تمیز و مرتبیه.اصلا از کثیف موندن خوشش نمیاد و بتا متوجه کمی کثیفی مثل لک خودکار و مداد یا خمیر بازی و ...میشه باید بره دستاش رو بتمیز کنه!تقریبا همیشه هم برای درخواستش از شعر خودش استفاده میکنه.دست و رو رو بشویم مامان بابا ببوسم(خیلی هم اهنگین که اگر جواب با تاخیر باشه اهنگ شعر اعتراضی میشه)///این تیکه رو از شعر من صبح زود پا میشم دست و رو را میشویم... برداشتش کرده ////
دارم با لیوان بهش شیر میدم که کمی شیر میپره توی گلوش .بهم میگه مامان یواش یواش بده.لقمه بزرگ نون بربری رو دستش گرفته میگه تیکه تیکه کن ......از گفتن اینجور افعال و لغات دو کلمه ایش حظ میکنم.
گمونم باید این پست رو باز بذارم و طی روز بیام ادامه اش رو بنویسم.
