دنیای کودکی تو

..پشیمون شدن.

----بهش میگم رایان داری چیکار میکنی...میگه هیچی مامان میخواستم کار اشتباهی کنم پشیمون شدم!!

---دیروز با شادی ازم جدا شد و رفت توی کلاس یعنی میشه از این به بعد اینطور باشه((البته شاید علتش این بود که بعد از یه هفته میرفت مدرسهاما امیدوارم اغازی باشه برای ختم دل غصه داریش موقع رفتن مدرسه!!!))

   + فریبا دناک ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..پیام نوامبر..

برای یک کار اداری راه زیادی رو باید میرفتیم! بارون شدیدی میومد.میشد روزش رو عوض کنم ولی ازجایی که با رایان از قبل برنامه ریخته بودیم ناهار هم بریم بیرون بخوریم نمیشد به هیچوجه توی برنامه تغییری انجام داد.حتی سر این موضوع با هم دعوامون شد!!! و بالاخره با هم رفتیم بیرون....کارهامون رو به سلامت انجام دادیم.ناهارمون رو خوردیم و در راه برگشتن توی مترو بودیم که

نوازنده ای چنگ میزد و بغل دستش هم یکی ویولن مینواخت و اهنگی  بسیار زیبا هدیه میکردن به همه و بعضی از مسافران مترو با هدیه ای ناچیز ازشون تشکر میکردن...به رایان گفتم میخوای بهشون پول بدی....کلا رایان کمتر ارتباط مستقیم با اونهایی که نمیشناسه برقرار میکنه...ولی در این مورد با استقبال پول رو گرفت رفت گذاشت توی جعبه ویولن نوازنده و کلاهش توی دستش بود .اون رو داد به من تا دستاش ازاد باشه...براشون دست زد و بهشون گفت براوو. براوو !!  .........اقای نوازنده چنگ هم همونطور که مینواخت با لبخندی کلاهش رو از سرش برداشت و حالتی شبیه تعظیم و تشکر به رایان نشون داد.....گریه ام گرفته بود.این همه لطافت وجودی   و این همه ذوق برای ابراز حسش نسبت به موسیقی بهم مسئولیتی سنگین رو دوباره گوشزد میکرد  ......مراقب باش هر گونه خطای رفتاری تو در برابر او بیش از تصورت میتونه وجودش رو بخراشونه...مراقب این گل زیبا باش 

   + فریبا دناک ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..استار دی..

امروز توی مدرسه استار هست! دانش اموزی که استار میشه باید از خانواده اش برای بقیه حرف بزنه....عکسایی براش تهیه کردم تا بتونه از روی عکسا توضیح بده....انی شش ماهه رو میگه این سیس(سیستر ) منه.....سیسی که حتی دختر خاله اصلیش هم نیست!! اما مگر مهمه؟ مهم ارتباطیه که این اقا با اون کوچولو برقرار کرده...معلومه که لازم بود که بتونه در این  مورد توضیح بده....الان مدرسه است و حتما الان داره توضیح میده !!!....ازمدرسه که میاد هم با کلی بازی و با فاصله های لازم ممکنه بتونم ازش بپرسم که چطور بوده؟....

دیروز من و  بابایی نشسته بودیم دور میز داشتیم حرف میزدیم .رایان میخواست کاری رو انجام بده که از نظر من و بابایی نباید انجام مشید  .کمی اصرار کرد ولی جواب مثبت نگرفت...بهش  حسابی برخورده بود که چرا برای اجرای کارش تاییدش نمیکنیم.....با غیض رفت بگ پکش رو برداشت و گذاشت پشتش دم پاییهای قرمزش رو هم پوشید و با صدای محکم گفت :من میرم یه جای دیگه زندگی کنم دیگه شما رو نمیخوام !!!!!!....حالا خنده دارتر که میخواد بره سمت بالکنی و مستاصله که نمیشه با دم پاییاش بره روی فرش.خم شد گرفتشون تو دستش و رفت سمت بالکنی که در و باز کنه و بره(((جالبی اش اینه که   از در خونه که نزدیکش بود  نمیخواست بیرون بره ))...........................هر کاری کردم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم....میدونم خندیدن درست نبود اما اون قیافه و اون ژستی که من نمیدونم از کجا و از کی الگو برداری کرده بود خیلییییییییییییییییی بامزه اش کرده بود//////////////////////البته بعد رفتیم توی اتاقش کمی با هم گپ زدیم و مسئله حل شد

موضوع دلتنگیاش  و عدم تمایلش به رفتن به مدرسه تا حدی کمتر شده....هر روزی که میره مدرسه  توی خونه یه سورپرایز  براش اماده میکنم  .همین  باعث شده که با فکر هیجان بعد از مدرسه اش کلی ارامتر و شادتر با موضوع مدرسه برخورد کنه!!! گمونم یکی از مهمترین عاملهای زمینی که تونسته کمکش کنه  تا رفتن مدرسه براش جالب بشه همین کار بوده!

   + فریبا دناک ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..دل. ت.نگی..

دلتنگیاش زیاد شده.وقتی میخواد ازمون جدا بشه حتما باید کف دستش رو بوس کنم. تا بقول کتابی که داره بوسها کف دستش باشن تا وقتی دلش تنگ شد بزنه به صورتش و من رو حس کنه .هر دفعه میگه من نمیخوام برم دلم برات تنگ میشه.توی خونه هم مرتب سراغ باباش رو میگیره و بهش سفارش کرده براش روی پیغام گیر پیغام بذاره تا در روز وقتی دلش تنگ میشه بتونه چندین بار گوشش بده!!!!!!

اونقدر ار نوشتن توی این وبلاگ دور شدم که از اون همه زیبایی هایی که ارزو داشتم براش ثبتشون کنم هیچی یادم نیست جز همین گرازش روزانه هاش!

 

   + فریبا دناک ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..مدرسه..

از هفتم سپتامبر داره میره مدرسه.هفته اول عالی بود.هفته دوم همش به فکر تغییر مدرسه است.میگه میس یوئن رو دوست دارم.کلاس رو دوست دارم اما یکی من رو اذیت میکنه! و به روز صبح بهم نشونش داد.یه پسره سیاهپوسته.شاید ساخته ذهنش هست .میخوام رایان با کمک معلمش  بتونه مسئله رو حل کنه ولی خودم دورادور حسابی درگیر ایجاد شرایط مطلوبتری هستم! .......پرسنل مدرسه ارتباط خوبی دارند.وخیلی توجه میکنند فقط ظاهرا معلم کلاس رایان کمی کم تجربه است(البته طبق گفته بقیه مادرا که سال قبل بچشون توی کلاسش بودند.....قطعا یه روز اوضاع کاملا بر وفق مراد رایان میشه.در انتظار اون رو در تلاشیم

   + فریبا دناک ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..در استانه مدرسه..

چهارشنبه هفتم سپتامبر اولین روز کلاس مدرسه اش هست.خیلی هیجان داره.و در عین حال من هم.و حتما بابا هم.و من سعی میکنم اروم باشم.و در مسیر.اولین باریه که قراره به خواست خودم  ازم جدا بشه و اصلا نمیتونم تصور کنم ایا از ژسش بر میاییم یا نه؟!!!!ولی به خودم میگم باید بر بیام و باید بر بیاد ولی بسیاری از بایدها به اجرا نمیرسن.یک هفته ای هست که زود میخوابیم و زود بیدار میشیم تا برای رفتن به مدرسه اماده باشیم!از مدرسه تا خونمون ده دقیقه پیاده روی هست.

  • بهم میگه مامان یه جیپ بخر میگم نه من یه ماشین کوچولومیخوام.میگه مینی ماین میخوای؟ میگم چی؟ میگه مینی ماینر همون ماشینای کوچولو! بهتر از من اسم ماشینها رو بلده
  • بهم میگه مامان برو تو وبلاگت در مورد من بنویس تا دوستات بخونن خوشحال بشن!!!
  • بهم میگه مامان چند تا وبلاگ داشتی که بسته شدن؟میگم سه تا .میگه کیا بستنشون؟ میگم ادم بدا؟میگه چرا ؟میگم اخه خوششون نمیومد از نوشته هام میگه مگه چی مینوشتی میگم از فرادرمانی میگه چرا؟....و خلاصه باید کلی میگم و میگه بنویسم تا برسیم به تهش
  • وقتی کارتون نگاه میکنه به هر صحنه ای  که توش هیجان باشه عکس العمل نشون میده .هیجان بد باشه در جا میگه خاموشش کن.اگر هیجان خوب باشه راه میوفته و نمیتونه نشسته نگاه کنه و  مثلا اگر کمی هم شجاعت بخواد پشت مبل قایم میشه و تی وی رو از گوشه چشم میپاد خلاصه اکشن نگاه میکنه و فقطگاهی تهش که میرسه شروع میکنه با صدای بلند شعر خوندن.این رفتاراش عین بچگی خودمه!!
  • میگه مامان برای لانچ تایمم غذا بذار برای همه بچه ها میخوام به همه بدم بخورن.بعد میگن به به چقدر مامانت اشپزیش خوبه!!!!!!!!
  • خیلی حرفهاش رو با خنده های بلند گوش دادم و هی بخودم گفتم یادم نره بنویسمشون اما ظاهرا هیچیش یادم نمونده!!حالا یادم بیاد میام دوباره مینویسم

   + فریبا دناک ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..شاکی..

  • باهم رفتیم بیرون .از توی خیابون یه ماشین اسپرت خوشکل رد شد.بهم میگه مامان ببین همین ماشین رو میگم از این ماشینا دوست دارم.تند میره .مامان از اینا بخر باشه!!!!!

 

  • از کارش  اصلا خوشم نیومده بود .و البته خودش هم پشیمون بود .اصلا هم حاضر نبود در موردش صحبت کنه.حدود یکساعتی از ماجرا گذشته بود.بر سر موضوعی که حرف شنوی نمیکرد بهش میگم :رایان خیلی شاکیم.از بعضی رفتارات خیلی شاکیم....همونطور که داشت تلویزیون نگاه میکرد با زبون خودش بهم میگه:خیلیا هستند که بچه هم ندارند ولی شاکین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  • بهم میگه لازم نیست خونه رو عوض کنیم.من میتونم پامپش کنم بعد بزرگ میشه.تازه میتونم فروشگاه روبروی خونمون رو هم بردارم بعد خونه خاله ملی اینا رو بیارم  و جاش بذارم!!!

 

 

 

 

   + فریبا دناک ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()

..رایان کودکستانی من..

 روزی که میکروسکوپی نبود تا میکروب را به چشمان نااگاهان نمایش دهد این نکته ساده که دستها به میکروبهای زیادی اغشته است و باید هر پزشکی قبل از جراحی دستهایش را بشوید ذهن پزشکان ان  زمان را مغشوش مینمود.همه تا حدی از جنجالهای قرون وسطی چیزهایی خوانده ایم 
 روزی هم  ایندگان در باب متعصبان نااگاه به قضاوت خواهند نشست . از انجا که رشد اگاهی و دانش روز بروز سریعتر میشودشاید این واقعه خیلی زودتر از تصور ما رخ دهد.شاید یکی از این ایندگانی که  جهل متعصبان نااگاه امروز برایش قابل درک نخواهد بود رایان من و دوستان کودکستانی   امروز   باشند.

 

   + فریبا دناک ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()